۷:۵۰
پارت دوم

خاموشی

گوشی موبایلم هم مرده بود. باتری تازه زده بودم روش! رفتم سمت در. از چشمی نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. ولی یه حس سردی توی هوا پیچیده بود. دستم که نزدیک دستگیره شد، در خودش یه تکون خورد. قفل به‌نرمی باز شد. ولی در نیمه‌باز موند. خودش... یه صدای خفه از پشت در شنیدم. مثل کسی که داره گریه می‌کنه، اما گلوش پر از خاکه. تو دل تاریکی، یه جمله‌ی خراش‌دار شنیدم: ـ «یادته چی کار کردی... اردیبهشت ۸۷؟» مغزم قفل کرد. اردیبهشت ۸۷؟ اون سال... من... نه... نه ممکن نیست... (ادامه دارد...)

نظر کاربران