ساعت ۲:۱۷ بود. بارون بیوقفه میبارید و من تنها توی خونهی جدیدم نشسته بودم. صدای آیفون بلند شد. تصویر: سیاه. زنگ دوم... صدای نفس کشیدن. زنگ سوم... ـ «سامان... درو باز کن. من اومدم دنبال جواب.» قلبم ایستاد. کسی اسمم رو میدونست؟ اینجا که کسی منو نمیشناسه! ناگهان برق رفت. آیفون خاموش شد. فقط صدای بارون موند. و یه سکوت سنگین. (ادامه دارد...)
تماس نیمهشب
ساعت ۲:۱۷ بود. بارون بیوقفه میبارید و من تنها توی خونهی جدیدم نشسته بودم. صدای آیفون بلند شد. تصویر: سیاه. زنگ دوم... صدای نفس کشیدن. زنگ سوم... ـ «سامان... درو باز کن. من اومدم دنبال جواب.» قلبم ایستاد. کسی اسمم رو میدونست؟ اینجا که کسی منو نمیشناسه! ناگهان برق رفت. آیفون خاموش شد. فقط صدای بارون موند. و یه سکوت سنگین. (ادامه دارد...)