۱۷:۰۲
فصل اول.دوم.سوم

اسکات فیتز جرالد

«فرض کن طرف مقابلت به بی‌دقتی خودت باشد!» «امیدوارم این جوری نشود! از آدم‏های ‏‏بی‌دقت متنفرم، به همین خاطر است که تو را دوست دارم!» چشم‌های خاکستری خورشید گونه‌اش مستقیم به جلو خیره شده بود، او عمداً به روابطمان تغییر جهت داده بود و یک لحظه حس کردم دوستش دارم! اما من آدم کنداندیشی‌ام مملو از قوانین درونی که به نوعی در مقابل خواسته‌هایم مثل ترمز عمل می‌کند و می‌دانستم به طور قطع ابتدا باید از این وضع به هم پیچیده درآمده، به خانه برگردم. هنوز هفته‌ای یک نامه برای او می‌نویسم که آن را با: «قربانت، نیک.» امضا می‌کنم و همه‏ی ‏‏آنچه ‏‏که در مورد او می‌توانم فکر کنم نهایتاً این است که وقتی این دختر خانم تنیس بازی می‌کند، چگونه یک سبیل کمرنگ از عرق روی لب بالایی‌اش نقش می‌بندد. به هر حال این جا یک فهم ضعیفی (از عدم درستکاری جوردن) وجود داشت که باید مدبرانه متوقف می‌شد تا من از دستش خلاص شوم. هر ک

نظر کاربران