آسایشگاه سالمندان در دو کیلومتری روستا بود. این راه را پیاده رفتم. میخواستم فورا مامانم را ببینم. اما دربان به من گفت بایستی به مدیر آسایشگاه مراجعه کنم. چون مدیر مشغول کار بود، کمی منتظر شدم. تمام این مدت، دربان حرف میزد و کمی بعد، مدیر آسایشگاه را دیدم. او مرا در دفترش پذیرفت. پیرمرد قدکوتاهی بود با نشان لژیون افتخار. او با چشمان روشنش به من نگاه کرد. سپس دستم را فشرد و مدت زیادی آن را نگه داشت به طوری که نمیدانستم چگونه آن را آزاد کنم. پروندهای را نگاه کرد و به من گفت: «خانم مورسو سه سال پیش وارد اینجا شد. شما تنها حامی وی بودید.»
آلبر کامو
آسایشگاه سالمندان در دو کیلومتری روستا بود. این راه را پیاده رفتم. میخواستم فورا مامانم را ببینم. اما دربان به من گفت بایستی به مدیر آسایشگاه مراجعه کنم. چون مدیر مشغول کار بود، کمی منتظر شدم. تمام این مدت، دربان حرف میزد و کمی بعد، مدیر آسایشگاه را دیدم. او مرا در دفترش پذیرفت. پیرمرد قدکوتاهی بود با نشان لژیون افتخار. او با چشمان روشنش به من نگاه کرد. سپس دستم را فشرد و مدت زیادی آن را نگه داشت به طوری که نمیدانستم چگونه آن را آزاد کنم. پروندهای را نگاه کرد و به من گفت: «خانم مورسو سه سال پیش وارد اینجا شد. شما تنها حامی وی بودید.»