به یکی از آن مهمانها توجهم بیشتر بود... دخترخانم خوشگلی که قبلاً هم نزد مادام بک آمده بود و او را دیده بودم و سربسته هم فهمیده بودم که «فیول» یا دخترخوانده¬ی موسیو امانوئل است و مادر یا خاله یا یکی دیگر از بستگانش با جناب پروفسور از قدیم آشنایی داشته. موسیو پل آن روز همراه آن جمع نبود؛ ولی من این دختر جوان را قبلاً با او دیده بودم و تا جایی هم که یادم بود ظاهراً این دختر جوان همان رفتار بی¬تکلفی را با موسیو پل داشت که هر تحت¬الحمایهای با قیم غیرسختگیرش داشت. دیده بودم که میدود طرف موسیو پل و دستش را زیر بازوی او میگذارد و خودش را به او میچسباند. یک¬بار که همین کار را کرده بود، احساس عجیبی به من دست داده بود، حس بدی در آینده، حسی از نوع پیش¬آگهی، اما اهمیت نداده بودم و تأمل نکرده بودم. موقعی که داشتم این دختر را تماشا میکردم (که اسمش مادموازل سووُر بود) و برق لباس ابریشمی روشنش را لاب
شارلوت برونته
به یکی از آن مهمانها توجهم بیشتر بود... دخترخانم خوشگلی که قبلاً هم نزد مادام بک آمده بود و او را دیده بودم و سربسته هم فهمیده بودم که «فیول» یا دخترخوانده¬ی موسیو امانوئل است و مادر یا خاله یا یکی دیگر از بستگانش با جناب پروفسور از قدیم آشنایی داشته. موسیو پل آن روز همراه آن جمع نبود؛ ولی من این دختر جوان را قبلاً با او دیده بودم و تا جایی هم که یادم بود ظاهراً این دختر جوان همان رفتار بی¬تکلفی را با موسیو پل داشت که هر تحت¬الحمایهای با قیم غیرسختگیرش داشت. دیده بودم که میدود طرف موسیو پل و دستش را زیر بازوی او میگذارد و خودش را به او میچسباند. یک¬بار که همین کار را کرده بود، احساس عجیبی به من دست داده بود، حس بدی در آینده، حسی از نوع پیش¬آگهی، اما اهمیت نداده بودم و تأمل نکرده بودم. موقعی که داشتم این دختر را تماشا میکردم (که اسمش مادموازل سووُر بود) و برق لباس ابریشمی روشنش را لاب