مادرخواندهام بالطبع خوش و سرحال بود و هرکاری هم از دستش برمیآمد میکرد تا ما سرمان گرم باشد؛ اما آن شب در لاتراس خبری از شادی محض نبود، تا بالاخره، در میان زوزههای ناآرام آن شب زمستانی صدایی شنیدیم که علامتِ آمدن بود. چه بسیارند زنان و دخترانی که گرم در کنار آتش جان¬بخش نشسته¬اند اما قلب و خیالشان به¬ناچار از راحتی و آسایشی که اطرافشان هست جدا میشود، به حکم شب در راههای تیره و تار پرسه میزند، به استقبال تازیانه¬ی باد میرود، با باد و بوران درمیآویزد، در میان طوفانهای بی¬امان در کنار دروازهها و سنگچینهای خلوت به انتظار میایستد، سراپا چشم و گوش میشود تا ببیند و بشنود نشانههای پدر یا پسر یا شوهری را که به خانه بازمیگردد.
شارلوت برونته
مادرخواندهام بالطبع خوش و سرحال بود و هرکاری هم از دستش برمیآمد میکرد تا ما سرمان گرم باشد؛ اما آن شب در لاتراس خبری از شادی محض نبود، تا بالاخره، در میان زوزههای ناآرام آن شب زمستانی صدایی شنیدیم که علامتِ آمدن بود. چه بسیارند زنان و دخترانی که گرم در کنار آتش جان¬بخش نشسته¬اند اما قلب و خیالشان به¬ناچار از راحتی و آسایشی که اطرافشان هست جدا میشود، به حکم شب در راههای تیره و تار پرسه میزند، به استقبال تازیانه¬ی باد میرود، با باد و بوران درمیآویزد، در میان طوفانهای بی¬امان در کنار دروازهها و سنگچینهای خلوت به انتظار میایستد، سراپا چشم و گوش میشود تا ببیند و بشنود نشانههای پدر یا پسر یا شوهری را که به خانه بازمیگردد.