۱۸:۴۱
فصل ۱۹.۲۰.۲۱.۲۲.۲۳.۲۴

شارلوت برونته

ه نظر می‌آمد که همین¬طور است. نگاهش شبیه نگاه کسانی بود که خاطره‌ها را به یاد می‌آورند... کسانی که کودکی‌شان مثل خواب و رؤیا رنگ نمی‌بازد و جوانی‌شان هم مثل باریکه¬ی نور خورشید محو نمی‌شود. زندگی را سرسری نمی‌گرفت، مجزا و قطعه¬قطعه نمی‌دید، و با گام گذاشتن به هر برهه‌ای از زندگی برهه¬ی قبلی را فراموش نمی‌کرد. به یاد می‌سپرد و یادها را می‌انباشت. همه¬چیز را از آغاز تا انجام مرور می‌کرد و با گذشت سال‌ها خاطراتش هماهنگی و انسجام بیشتری می‌یافت. با این¬حال، هنوز باورم نمی‌شد که همه¬ی تصویرهایی که آن لحظه به ذهنم هجوم می‌آوردند، برای او هم واضح و دیدنی باشند. تعلقاتش، بازی‌ها و کشمکش¬هایش با هم¬بازی محبوبش، علاقه¬ی واقعی و صبورانه‌ای که در قلب کودکانه‌اش شکل گرفته بود، ترس-هایش، خودداری‌های عجیبش، سختی‌های کوچکش، آن غم جانگداز جدایی، ... همه و همه را به یاد می‌آوردم و ناباورانه سرم را تکان می‌د

نظر کاربران