۱۸:۱۳
فصل ۷.۸.۹.۱۰.۱۱.۱۲

شارلوت برونته

متوجه شدم که شب قبل از فرط خستگی اصلاً نفهمیده بودم این مسافرخانه در واقع هتل بزرگی است. آهسته از پله‌های پهن پایین آمدم. روی هر پله مکث می‌کردم؛ چون هیچ عجله نداشتم که زودتر به پایین پله‌ها برسم)، و در همین¬حال، هاج و واج به سقف بلند بالای سرم نگاه می‌کردم، همین¬طور به دیوارهای نقاشی¬شده¬ی اطراف، به پنجره‌های عریضی که نورشان فضای داخل را روشن می‌کرد، به مرمر رگه-داری که زیر پایم بود (پله‌ها همه مرمر بودند؛ اما روی آن‌ها فرش نگذاشته بودند و خیلی هم تمیز نبودند) این شکوه و جلال را مقایسه می‌کردم با عرض و طول آن پستویی که به جای اتاق به من داده بودند و اسباب و اثاثش هم تعریفی نداشت. به بحر تفکر فرورفتم و از کار عالم انگشت به دهان ماندم.

نظر کاربران