۱۳:۳۲
قسمت هفتم

مائیو بنچی

*** آن شب كوتاه¬ترين شب سال بود. كيت و استيوي به كنار درياچه رفتند. حالا ديگر اهالي لوف¬گلاس عادت كرده بودند آن دو جوان را دست در دست در حال قدم زدن در كنار درياچه ببينند. مردم ديگر با غيبت و شايعه¬سازي براي آن¬ها دردسر ايجاد نمي¬كردند. همچنان كه براي آنا كلي و امت مك¬ماهون كه آن¬ها تا به ياد داشتند با يكديگر دوست بودند، شايعه-اي نمي¬ساختند. اين روزها فيليپ اوبراين با دختر ارباب¬مآب فوق¬العاده¬اي كه در داروخانه¬ي مارتين مك¬ماهون كارآموزي مي¬كرد، زياد ديده مي¬شد. اسم او «بارابارا» بود و به قول اهالي لوف¬گلاس از آن دخترهايي بود كه فيليپ اوبراين يك عمر به دنبالش مي¬گشت و خودش خبر نداشت. مردم خواهر مادلين را فراموش كرده بودند. اورلا رايلي به ندرت به شهر مي¬آمد. كافه¬ي پادلز شب¬ها از مشتري لبريز مي¬شد. مونا فيتز در آسايشگاه بستري شده بود.

نظر کاربران