۱۲:۳۱
قسمت ششم

مائیو بنچی

و وقتی به نزدیکی قایق ها رسیدند، زنی را دیدند. زنی با موهای تیره و بلوزی سفید که سر را بین دو دست گرفته بود و مانند دل شکسته ها اشک می‌ریخت. او کسی نبود که در جشن شرکت کرده باشد. فرانکی و کوین تا آن زمان کسی را آن چنان اندوهگین ندیده بودند. در کنار زن، ردای بلند و گشادی روی زمین افتاده بود. وقتی دو جوان به او نزدیک شدند و شروع به صحبت کردند، زن ردا را برداشت و به دور خود پیچید و پا به فرار گذاشت. او از میان لنگر قایق ها، افتان و خیزان دوید و در تاریکی شب از نظرها پنهان شد. هنگام بازگشت به هتل آن ها داستان را برای بقیه باز گفتند. مسن ترها مجلس را ترک کرده بودند و جوان ترها دور هم جمع شده بودند و دلشان می‌خواست آن شب به پایان نرسد. کوین و فرانکی از روبه رو شدن با ان صحنه ی وهم آور، وحشت کرده بودند. آنا گفت:

نظر کاربران