آلیوشا صبح زود پیش از دمیدن آفتاب از خواب برخاست. پدر زوسیما بیدار بود، احساس ضعف شدیدی می¬کرد. می¬خواست از جا برخیزد و روی صندلی بنشیند. حواسش کاملاً جمع بود، چهره¬اش خسته به نظر می-رسید، با این وجود روشن و شاد بود و مهربانی از آن می¬تراوید. به آلیوشا گفت: «امروز را به آخر نمی¬رسانم.» بعد گفت که قصد دارد فوراً اعتراف کند و مراسم عشاء ربانی را به جا بیاورد. او همیشه نزد پدر پائیسی اعتراف می¬کرد. پس از انجام این مراسم تدهین را انجام دادند و روغن مقدس را به بدنش مالیدند. همه رهروان در اطاق او جمع شدند، اطاق کوچکش پر از رهروان و راهب¬ها بود. هوا روشن شده بود. دیگران نیز از صومعه نزد او آمدند. مراسم مذهبی تمام شده بود. سالک می¬خواست با یکایک آنها روبوسی و خداحافظی کند. از آنجائی که اطاق زوسیما بسیار کوچک بود ملاقات کنندگان بیرون می¬رفتند تا گروه دیگر بتوانند به اطاق بیایند. آلیوشا در کنار س
داستایفسکی
آلیوشا صبح زود پیش از دمیدن آفتاب از خواب برخاست. پدر زوسیما بیدار بود، احساس ضعف شدیدی می¬کرد. می¬خواست از جا برخیزد و روی صندلی بنشیند. حواسش کاملاً جمع بود، چهره¬اش خسته به نظر می-رسید، با این وجود روشن و شاد بود و مهربانی از آن می¬تراوید. به آلیوشا گفت: «امروز را به آخر نمی¬رسانم.» بعد گفت که قصد دارد فوراً اعتراف کند و مراسم عشاء ربانی را به جا بیاورد. او همیشه نزد پدر پائیسی اعتراف می¬کرد. پس از انجام این مراسم تدهین را انجام دادند و روغن مقدس را به بدنش مالیدند. همه رهروان در اطاق او جمع شدند، اطاق کوچکش پر از رهروان و راهب¬ها بود. هوا روشن شده بود. دیگران نیز از صومعه نزد او آمدند. مراسم مذهبی تمام شده بود. سالک می¬خواست با یکایک آنها روبوسی و خداحافظی کند. از آنجائی که اطاق زوسیما بسیار کوچک بود ملاقات کنندگان بیرون می¬رفتند تا گروه دیگر بتوانند به اطاق بیایند. آلیوشا در کنار س