۲۱:۱۱
قسمت اول

جان اشتاین بک

مردان و زنان درون خانه‌هایشان به هم پیچیده بودند و وقتی به خارج از خانه می‌رفتند دستمالی را محکم بر روی بینی‌هایشان می‌گرفتند و برای محافظت از چشمان‌شان عینک حفاظ¬دار می‌زدند. شب، مجدداً فرا رسید. شب سیاهی بود. نور ستاره‌ها نمی‌توانست از میان گرد و غبار به زمین برسد. نور پنجره‌ها حتی به درون حیاط خانه‌ها هم نمی‌رسید. غبار، اکنون کاملاً با هوا درآمیخته بود، مخلوطی از خاک و هوا. اسب¬ها محکم بسته شده بودند، درز درها و پنجره‌ها با پارچه گرفته شده بود، اما غبار همچنان به ظرافت به داخل نفوذ می¬کرد و مانند گردی بر روی میز و صندلی‌ها و ظروف می‌نشست. مردم گرد و غبار را از روی شانه‌هایشان می‌تکاندند. خطوط کوچکی از خاک بر آستانه¬ی درها نشسته بود.

نظر کاربران