1 جک ساعت چهار صبح بیدار شد. بیرون از موتل باد شدیدی در حال وزیدن بود، همه جای بدنش درد میکرد، نه تنها گردنش، بلکه بازوهایش، پاهایش، شکمش، باسنش. مانند احساس آفتابسوختگی بود. او روتختی را پس زد، لبه تخت نشست، و به طرف چراغ روی پاتختی که شصت وات نور از آن پخش میشد چرخید. به خودش نگاه کرد و روی پوستش هیچی ندید، اما درد وجود داشت. از داخل بدن بود.
استیون کینگ
1 جک ساعت چهار صبح بیدار شد. بیرون از موتل باد شدیدی در حال وزیدن بود، همه جای بدنش درد میکرد، نه تنها گردنش، بلکه بازوهایش، پاهایش، شکمش، باسنش. مانند احساس آفتابسوختگی بود. او روتختی را پس زد، لبه تخت نشست، و به طرف چراغ روی پاتختی که شصت وات نور از آن پخش میشد چرخید. به خودش نگاه کرد و روی پوستش هیچی ندید، اما درد وجود داشت. از داخل بدن بود.