هوئی گلد گفت، «نه، نه، نه.» رالف گفت، «این برای حفاظت از خودشه. حتماً که تو این رو...» «چیزی که من میفهمم یک عکس تو صفحهِ اول روزنامهست. چیزی که میبینم خبر اول هر کانال تلویزیونیست، در حال نشان دادن موکل من که روی کتوشلوارش جلیقهی ضد گلوله پوشیده و به دادگاه میره.طوریکه از همین حالا به نظر بیاد مقصره،جور دیگه بگم، اون دستبند به اندازهی کافی بد است.» هفت مرد درون اطاق انتظار زندان محلی بودند،جاییکه اسباببازیها درون جعبههای پلاستیکی رنگارنگ منظم جمعآوری شده بودند و صندلیها بر روی میزها وارونه گذاشته شده بودند. تری میتلند کنار هوئی ایستاده بود.روبروی آنها کلانتر محلی دیک دولین ایستاده بود، رالف اندرسون، و ورنون گیسترَپ، معاون بازپرس جنائی. ساموئلز قبلاً به دادگاه رفته بود و منتظر رسیدن آنها بود. کلانتر دولین به نگه داشتن جلیقهی ضدگلوله در دستش ادامه داد، هیچ چ
استیون کینگ
هوئی گلد گفت، «نه، نه، نه.» رالف گفت، «این برای حفاظت از خودشه. حتماً که تو این رو...» «چیزی که من میفهمم یک عکس تو صفحهِ اول روزنامهست. چیزی که میبینم خبر اول هر کانال تلویزیونیست، در حال نشان دادن موکل من که روی کتوشلوارش جلیقهی ضد گلوله پوشیده و به دادگاه میره.طوریکه از همین حالا به نظر بیاد مقصره،جور دیگه بگم، اون دستبند به اندازهی کافی بد است.» هفت مرد درون اطاق انتظار زندان محلی بودند،جاییکه اسباببازیها درون جعبههای پلاستیکی رنگارنگ منظم جمعآوری شده بودند و صندلیها بر روی میزها وارونه گذاشته شده بودند. تری میتلند کنار هوئی ایستاده بود.روبروی آنها کلانتر محلی دیک دولین ایستاده بود، رالف اندرسون، و ورنون گیسترَپ، معاون بازپرس جنائی. ساموئلز قبلاً به دادگاه رفته بود و منتظر رسیدن آنها بود. کلانتر دولین به نگه داشتن جلیقهی ضدگلوله در دستش ادامه داد، هیچ چ