«آقای کاوندیش؟ بیدارین؟» یک مارپیچ سرخابی در زمینه¬ای کرم-رنگ رفته¬رفته واضح می¬شود. عدد پنج. پنج نوامبر. چرا جان توماسِ پیرِ من این قدر درد می¬کند؟ کسی باهام شوخی خرکی کرده؟ خدایا یک لوله رفته توی فلانم! تقلا می¬کنم تا خودم را آزاد کنم، اما ماهیچه¬هایم توجهی بهم نمی¬کنند. یک بطری آن بالا در لوله¬ای سرازیر می¬شود و لوله با یک سوزن به بازوی من وصل است. صورت جدی یک زن با موهای پسرانه جلوی صورتم می¬آید. «عجب، عجب. آقای کاوندیش شانس آوردی وقتی اینجا بودی افتادی. واقعا خیلی بخت باهات یار بود. اگر گذاشته بودیم بری توی بوته¬زار برای خودت بگردی، الآن جسدت افتاده بود توی یه چاله!»
دیوید میچل
«آقای کاوندیش؟ بیدارین؟» یک مارپیچ سرخابی در زمینه¬ای کرم-رنگ رفته¬رفته واضح می¬شود. عدد پنج. پنج نوامبر. چرا جان توماسِ پیرِ من این قدر درد می¬کند؟ کسی باهام شوخی خرکی کرده؟ خدایا یک لوله رفته توی فلانم! تقلا می¬کنم تا خودم را آزاد کنم، اما ماهیچه¬هایم توجهی بهم نمی¬کنند. یک بطری آن بالا در لوله¬ای سرازیر می¬شود و لوله با یک سوزن به بازوی من وصل است. صورت جدی یک زن با موهای پسرانه جلوی صورتم می¬آید. «عجب، عجب. آقای کاوندیش شانس آوردی وقتی اینجا بودی افتادی. واقعا خیلی بخت باهات یار بود. اگر گذاشته بودیم بری توی بوته¬زار برای خودت بگردی، الآن جسدت افتاده بود توی یه چاله!»