چهار، پنج نه خدایا شش تابستان پیش، غروبی درخشان، سرخوشانه در یکی از خیابان¬های پوشیده از شاه¬بلوط¬های رسیده و نرگس¬¬های درختیِ گرینویچ قدم می¬زدم. آن منازل عهدِ نیابت سطلنت در زمره¬ی گران-ترین املاک لندن به شمار می¬آیند، اما خواننده¬ی گرامی، اگر روزی روزگاری صاحب یکی از آنان شدی، آن را بفروش و در آن زندگی نکن. این دست خانه¬ها، افسون تیره¬ای را در خود پنهان کرده¬اند که مالکین خود را به مشتی خل و چل بدل می¬کنند. یکی از این قربانیان، یک رییس پلیس سابق اهل رودِزیا بود که در بعدازظهر مزبور، چکی به چاق و چله¬ای خودش برای ویراستاری و چاپ اتوبیوگرافی¬اش، در وجه بنده نوشت. بخشی از سرخوشی من هم از این چک ناشی می¬شد و بخش دیگرش به یک شِبلی 1983 از تاکستان دورزوا برمی¬گشت، شربتی جادویی که تراژدی¬های بی¬شمار ما را تا حد سوء تعبیرهایی صرف تحلیل می¬برد و تقلیل می¬داد.
دیوید میچل
چهار، پنج نه خدایا شش تابستان پیش، غروبی درخشان، سرخوشانه در یکی از خیابان¬های پوشیده از شاه¬بلوط¬های رسیده و نرگس¬¬های درختیِ گرینویچ قدم می¬زدم. آن منازل عهدِ نیابت سطلنت در زمره¬ی گران-ترین املاک لندن به شمار می¬آیند، اما خواننده¬ی گرامی، اگر روزی روزگاری صاحب یکی از آنان شدی، آن را بفروش و در آن زندگی نکن. این دست خانه¬ها، افسون تیره¬ای را در خود پنهان کرده¬اند که مالکین خود را به مشتی خل و چل بدل می¬کنند. یکی از این قربانیان، یک رییس پلیس سابق اهل رودِزیا بود که در بعدازظهر مزبور، چکی به چاق و چله¬ای خودش برای ویراستاری و چاپ اتوبیوگرافی¬اش، در وجه بنده نوشت. بخشی از سرخوشی من هم از این چک ناشی می¬شد و بخش دیگرش به یک شِبلی 1983 از تاکستان دورزوا برمی¬گشت، شربتی جادویی که تراژدی¬های بی¬شمار ما را تا حد سوء تعبیرهایی صرف تحلیل می¬برد و تقلیل می¬داد.