بعد از مدتها، صبح جمعه، پدرم به اتاقم آمد. آنقدر پریشان حال به نظر میرسید که آنچه را میدیدم، نمیتوانستم باور کنم. پای چشمانش گود افتاده بود. نگاهش تغيير کرده بود. انگار تمام شب را بیدار مانده بود. اما آنچه مرا بیشتر حیرتزده کرده بود، محاسنش بود، که در عرض یک شب سفید شده بود. گفت: «ولد پسرم، خواهش میکنم کمکم کن.»
الیف شافاک
بعد از مدتها، صبح جمعه، پدرم به اتاقم آمد. آنقدر پریشان حال به نظر میرسید که آنچه را میدیدم، نمیتوانستم باور کنم. پای چشمانش گود افتاده بود. نگاهش تغيير کرده بود. انگار تمام شب را بیدار مانده بود. اما آنچه مرا بیشتر حیرتزده کرده بود، محاسنش بود، که در عرض یک شب سفید شده بود. گفت: «ولد پسرم، خواهش میکنم کمکم کن.»