بارها از این لعنتی خورده و مست شدهام و در عالم مستی نعره و فریاد کشیدهام. اما اینکه بتوانم در خیالم آمدن مولانا را به میخانه تصور کنم از غیر ممکن هم غیر ممکنتر بود. دهانم از فرط تعجب باز مانده بود. فکر کردم رویا میبینم. بازویم را نیشگون گرفتم، چشمهایم را مالیدم اما باز هم او در مقابل در ایستاده بود. داد زدم: «هیريستوس تو چه به خوردم دادی، كاش شیشه آخر را سر نمیکشیدم. حدس بزن این مردی که جلوی در ایستاده به که شباهت دارد؟ فکر کردم مولانا است. نگاه کن، جان من ببین یارو شبيه مولانا نیست؟»
الیف شافاک
بارها از این لعنتی خورده و مست شدهام و در عالم مستی نعره و فریاد کشیدهام. اما اینکه بتوانم در خیالم آمدن مولانا را به میخانه تصور کنم از غیر ممکن هم غیر ممکنتر بود. دهانم از فرط تعجب باز مانده بود. فکر کردم رویا میبینم. بازویم را نیشگون گرفتم، چشمهایم را مالیدم اما باز هم او در مقابل در ایستاده بود. داد زدم: «هیريستوس تو چه به خوردم دادی، كاش شیشه آخر را سر نمیکشیدم. حدس بزن این مردی که جلوی در ایستاده به که شباهت دارد؟ فکر کردم مولانا است. نگاه کن، جان من ببین یارو شبيه مولانا نیست؟»