باز امشب سر شام به آن عالم رفتم. اما چیزهایی که این بار دیدم، بسیار زنده و شفاف بودند... خانهی بزرگی که حیاطش پر بود از گلهای زرد و زیبا. درست در وسط حیاط چاهی بود که خنکترین آب عالم در آن میجوشید. شب بود و قرص کامل ماه در آسمان، شب اسرارآمیزی بود... چند حیوان در آن سیاهی شب، در اطراف پرسه میزدند. جغد، خفاش و گرگ، بعضی در حال زوزه کشیدن و بعضی در حال آواز خواندن. مدتی بعد مردی میانسال و چهارشانه با نگاهی نافذ و چشمهایی عسلی، از خانه بیرون زد. بر صورتش سایه سیاهی افتاده بود و در چهرهاش غمی بیمانند، وجود داشت.
الیف شافاک
باز امشب سر شام به آن عالم رفتم. اما چیزهایی که این بار دیدم، بسیار زنده و شفاف بودند... خانهی بزرگی که حیاطش پر بود از گلهای زرد و زیبا. درست در وسط حیاط چاهی بود که خنکترین آب عالم در آن میجوشید. شب بود و قرص کامل ماه در آسمان، شب اسرارآمیزی بود... چند حیوان در آن سیاهی شب، در اطراف پرسه میزدند. جغد، خفاش و گرگ، بعضی در حال زوزه کشیدن و بعضی در حال آواز خواندن. مدتی بعد مردی میانسال و چهارشانه با نگاهی نافذ و چشمهایی عسلی، از خانه بیرون زد. بر صورتش سایه سیاهی افتاده بود و در چهرهاش غمی بیمانند، وجود داشت.