۱۴:۴۱
بلندی‌های بادگیر (امیلی برونته)

ترجمه نگار غلامپور

همين حالا از ديدار صاحبخانه برگشته‏ام. همسايه‏اى تنهاو منزوى كه مرا دچار مشكل خواهد كرد. اين جا واقعاً روستاى زيبايى است. گمان مى‏كنم، در سرتاسر انگلستان جايى بهتر از اين‏جا نمى‏توانستم پيدا كنم، جايى به دور از شلوغى و سر و صداى مردم. اين‏جا براى افرادى كه از مردم گريزانند، همچون بهشت است، و من و آقاى هيت‏كليف خيلى خوب مى‏توانيم تنهايى‏مان را با هم قسمت كنيم. او آدم بسيار خوبى‏ست. وقتى اولين بار سوار بر اسب به سوى او مى‏رفتم، چشمان سياهش را، از زير ابروانش، با حالتى مشكوك به من دوخت. در آن هنگام او نمى‏توانست درك كند كه چطور قلبم از ديدارش فشرده شد. وقتى خودم را معرفى كردم، مشت‏هايش را با اراده‏اى رشك برانگيز به درون جيب جليقه‏اش فرو كرد. من گفتم: «آقاى هيت كليف.» در پاسخ سرى تكان داد. «من لاك وود، مستأجر جديد شما هستم، آقا. مفتخرم كه پس از آمدنم در اولين فرصت به حضورتان مشرف شدم،..

نظر کاربران