تخفیف‌دار
پرفروش
پربحث
پر‌بیننده
همه
زوج در نهایت آرامش و خوشبختی با هم زندگی می کردند و به ندرت از هم جدا می شدند، با هم کتاب می خواندند، پیانو می نواختند و آواز می خواندند؛ ماشا گل می کاشت و به مرغ و خروس ها رسیدگی می کرد، نیکولای گهگاه به شکار می رفت و املاک را مدیریت می کرد و در همان حال آرکادی در آسایش و خوشحالی بزرگ و بزرگ تر می شد. ده سال مانند رویا گذشت. در سال 1847 همسر کرسانوف درگذشت. او به سختی این ضربه را تحمل کرد و در عرض چند هفته موهایش خاکستری شد. تصمیم گرفت به مسافرت خارج از کشور برود تا ذهنش کمی مشغول شود - سال 1848 شد. او خواه ناخواه باید به املاکش برمی گشت و بعد از یک دوره ی طولانی بیکاری، تغییراتی ایجاد می کرد. در سال 1855 پسرش را به دانشگاه فرستاد و سه زمستان را در سن پترزبورگ با او سپری کرد، به ندرت بیرون می رفت و سعی می کرد دوستان جوان آرکادی را بشناسد. اما زمستان آخر را نتوانست همراهش باشد - اکنون ما او را در ماه می 1859 می بینیم. از کتاب «پدران و پسران»